خرید بک لینک
صبح امروز هم مراجع من غایب بود
و هم مراجع همکار
نشستیم به حرف زدن
از مادر بزرگم برایش گفتم : از اینکه خدای عشق بوده و...
باورش نمی شد
و نمی دانم چی شد که حرف رسید به خودم
حرف که می زدم جشمهایش نزدیک بود از حدقه در بیاید
باورش نمیشد این حجم از شیطنت ها را
از تمام زندگی ام
عاشق آن چند سالی هستم که معلم دبستان پسرانه بودم
یکی از آن پسر ها الان دکترای فیزیک دانشگاه شریف می خواند
گاهی با هم در تماس هستیم
می گوید: همه ی سالهای مدرسه یک طرف
سالی که شما معلم ما بودید یک طرف...|
و برای من هم
البته هیچ کجا دبستان پسرانه نمی شود
و من
درست همان لحظه احساس کردم
چه قدر دلم برای خودم تنگ شده
راستی من خودم را کجا گم کرده ام....

برچسب: نویسنده: یاسین رجبی تاريخ: پنجشنبه 9 خرداد 1398 ساعت: 20:54

صفحه بندی