خرید بک لینک

۱۸ سال پیش که معلم دبستان پسرانه بودم

شاگردی داشتم به اسم امیر

امیر از آن بچه های خاص بود.مهربان بود و ...

یک عادت خاص هم داشت که ظهر خدا حافظی مخصوص میکرد

و تا جواب نمی گرفت نمی رفت.

ان روز از دستش ناراحت بود.

آمد کنار میزم و گفت: خانم معلم خدا حافظ جوابش ندادم. نگاهش هم نکردم

دوباره صدایم. دوباره جواب ندادم و خودم را مشغول کردم....

بارها التماس کرد. میدانستم تا جواب نگیرد نمیرود. اما دلم شکسته بود.....

دست آخر دوستش علی صدایش زد وگفت: خانم از دستت ناراحت است تا شب هم التماس کنی جواب نمیده. بیا بریم فردا صبح زود بیا و از دلش دربیاری

پ.ن : حال این روزهای من با خدا حال آن روز امیر است با من

کاش زودتر فردا میشد

برچسب: نویسنده: یاسین رجبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:13

صفحه بندی