بابا
-
تاریخ: 1399/9/8 ساعت: 23:36
انالله و انا الیه راجعونعیدقربان را دوست داشتصبح گوشت میخرید تا کباب کنیمو امروز هفتمین روز بود که دیگر نیستنوشته شده توسط ا.م.صفری | لینک ثابت | Let's block ads! (Why?)
معجزات روزمره
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 16:04
خدایاxa0میخواستی بایک ویروس فکسنی بگیتمام روز مره گی هایمان معجزه بودهقبولما ضعیف هستیم خودت میدانیxa0به قول فاطمه خودت ویروس رو اوردی خودت هم ببرxa0من از فردا میترسمxa0
اگر می دانستم
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 16:04
اگر می دانستم فرصت با توبودن این قدر کوتاه استاگر میدانستم در یک چشم به هم زدن میروی که رفته باشیاگر میدانستم.....حتما بیشتر تو را می بوسیدمبیشتر به دیدارت می امدمتولدت را باشکوه تر .....اصلا نمیگذاشتم خانه از ابنبات خالی شوداصلا همه ابنباتهای عالم را می خریدمتا وقتی تو نیستی یاد تو باشد
خاصیت کرونا
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 3:32
خصوصیت این روزهای دشوار خانه نشینی این است کهاز روی نگرانی هایت و دلواپسی هایت می فهمیچه کسانی برایت مهم بوده اند و مهم هستندمن این روزهابه سلامتی خواهران و برادران و بچه ها و نوه هایشان فکر میکنمبه س
آسیب و دلتنگی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:13
نزدیک چهل روزه پام شکسته و خانه نشینماگر مثل قدیم بود الان چله نشینی تمام شده بود اما خوب کو دل و دماغامروز به سختی رفتم جلسه با معاون ریس دانشگاهدست پر رفتیم.دست خالی برگشتیم
واسطه
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:13
صبحی وروجک خانم را با خودم بردم دعای ندبهبرایم دعا کردبرده بودمش تا واسطه, ای باشد بین من و خداشیرین زبانی هایش دل همه حاضران را آب کردپ.ن یادش به خیر مادر بزرگ مرا با خودش می برو مهدیه شهر صبح های جمعه
امیر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:13
۱۸ سال پیش که معلم دبستان پسرانه بودمشاگردی داشتم به اسم امیرامیر از آن بچه های خاص بود.مهربان بود و ...یک عادت خاص هم داشت که ظهر خدا حافظی مخصوص میکردو تا جواب نمی گرفت نمی رفت.ان روز از دستش نارا
حرم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:13
مدتهاست حرم نرفتمچهارشنبه پیش شیفت بودم و قراربود این هفته هم کلا شیفت باشمهم دیروز هم فردا و....اما همان چهارشنبه آنقدر پایم اذیت کرد که خود ریستمام شیفت های هفته قبل و این هفته را کنسل کردو حالا من در دوقدمی حرم هستم ولیبا جسم و دلی که نای زیارت نداردو من چه قدر دلم برای خودم تنگ است این روزهاxa0
مردمان کویر
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:06
چند روزی کرمان بودمسفر دشواری بود( سفر کاری بود و آنقدر کاری بود که حتی وقت نکردم یک سوغاتی کوچک برای برادر یکی یک دانه که سفارش هم کرده بود بخرم)اما ارزشش را داشتمردمان کویر را دوست دارماگر چه گاهی نوع تعاملاتشان با فرهنگی که من در آن فرق دارداما دوستشان دارم چون مهربانند-بی آلایش و بی ریا ایند. بی...
آیینه گی
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:06
بچه ها آن می شوند که هستیم نه آنکه می خواهیمخواهر زاده ام روی پای بابا در حال مطالعهxa0
گذشته های رنگی
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:06
بخش مهمی از کودکی من اینجا گذشتو در منتهی الیه سمت چپ تصویر زیر درخت گردومزار پدر بزرگم استیادش به خیر
برای لاله
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:06
دختر عزیزمبرای هر کسی که دانشی می آموزد و مهارتی یاد می گیردرسالتی تعریف می شود در دایره خلقت که لازم است آن رسالت را به انجام برسانداین که در کدام پست باشی و کدام اداره و ..... مهم نیستمهم این است که به کاری که می کنی ایمان داشته باشیدر آن صورت هر جا که باشی راه خودت را پیدا می کنی و جای خودت را با...
دلتنگی عجیب
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
صبح امروز هم مراجع من غایب بودو هم مراجع همکارنشستیم به حرف زدناز مادر بزرگم برایش گفتم : از اینکه خدای عشق بوده و...باورش نمی شدو نمی دانم چی شد که حرف رسید به خودمحرف که می زدم جشمهایش نزدیک بود از
دوست داشتن بزرگترین موهبت الهی است
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
یک بار به خواب من بیاو بگذار تمام حرفهای نگفته ی این سالها رابرایت قطره قطرهاز چشمهایم بچکانمنمی دانیوقتی تو را اشک می ریزیمدیگران چه ناباورانه نگاهم می کنندوقتی تو نیستیرهگذار توپر می شود ازنامحرمانی
ماسوله خراسان- دیروز -اردوی دانشجویی
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
نماز فسقلانه
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
هنوز هم نمی دانم جمع کردن و بازی کردن با مُهر ها در حرمچه قدر می تواند کیف داشته باشداگر چه با این فسقلی کلی مهر بازی کردیم و....
یادش به خیر
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
دانشجوی خوش ذوقی داشتم که هر هفته درس هفته قبل را روی تخته نقاشی می کردxa0
کارگاه
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
برای دانشجوهای مهندسی کارگاه گذاشتمکارگاه اصلاح شیوه های مطالعه درس فیزیکفردا دور دوم کارگاه شروع می شودو من به همان اندازه دور اول استرس دارمتازه زمان این کارگاه برنامه سفرم به تهران را هم تحت الشعاع قرار می دهداز دست خودم عصبانی امپ.ن : لعنت به زبانی که بی موقع..... مرض داشتی به ریس پیشنهاد کارگاه...
عروسکی که نفس می کشید
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
46 سال پیشدر چنین روزهاییخداوند به مادرمکه هنوز روزگار نوجوانی و شاید حتی کودکی رابه خوبی پشت سر نگذاشته بودیک عروسک زنده هدیه دادعروسکی که نفس می کشیدو آن عروسک زندهمن بودمپ.ن: تولدم مبارکپ.ن 2: کاش من هم مادر می شدم....
تقدیر
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 20:54
خدایا در تقدیر امسال من بنوسیبرود کربلادست پر برگردد